![]() |
![]() |
|
|
حسرت داشتن تو مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك مي زنه حسرت داشتن تو ، پير شده ، عينك مي زنه صورتم سرخ شده بود ، اما حالا کبود شده جدايي يه عمر داره توي اون چك مي زنه اوني که من نمي خواستمش ولي منو مي خواست منو مي بينه يه وقت ، دوباره چشمك مي زنه يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر ؟ هنوزم کامپيوتر داره برام تك مي زنه حالا که گذشت و رفتي و منم تموم شدم مث تو کي آدمو جاي عروسك مي زنه ؟ ديشب از خواب پريدم خوب شد ، آخه ديدم يكي داره به ماشين تو ، هي گل ميخك مي زنه تو که تنها نبودي ،يكي پيشت نشسته بود بگذريم اين دل من هميشه با شك مي زنه اوني که بهم مي گفت دوست دارم دوسم نداشت ديده بودم واسه ي دختره سوتك مي زنه باورت مي شه هنوز عاشقتم اون روز خوب مي زنه « تولدت مبارك » دل هنوز واست تو زياد دوسم نداشتي ، خوب مقصر نبودي کي مياد امضا زير قول يه کودك مي زنه ؟ نه که بچه ها بدن ، پاك و زلاله قلبشون ولي نبض عقلشون يه قدري کوچك مي زنه فكر نكن فقط تويي رسمه يه وقتا حوصله ميره آسمون ، خودش رو جاي لك لك مي زنه دختر همسايه مون ، نمي دونه دوس نداري داره دور قاب عكست گل و پولك مي زنه نه که فكر کني به تو نظر داره ، مي کشمش مثلا داره رو زخمام گل پيچك مي زنه کارش اين نيس ، طفلكي شب تا سپيده مي شينه گل و بوته و شكوفه روي قلك مي زنه راستي من چرا تو نامم اينا رو به تو مي گم نمي گم گوشاي رؤيام ديگه سمعك مي زنه جز واسه نوار تو که توش صداي نازته به نفس هام طعم عطر سيب قندك مي زنه نامه مو جواب نده ،دوسم نداشته باش ولي نذا اصلا نزنه قلبي که اندك مي زنه پيش هيچ کسي نرو ، حلقه دس کسي نكن چون گناهه ، من هنوز دلم برات لك مي زنه مريم حيدرزاده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:4 توسط مرتضی |
|
|
ابر و کوچه پرواز با خورشيد بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز چرا از مرگ مي ترسيد ؟ دشت در نوازش هاي باد ، كــوچـــه همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! فقير فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:59 توسط مرتضی |
|
|
هيچ کسي زيبا نمي شه انقدر دوست دارم که تو کتاب جا نمي شه پي چاره ام با حرفاي الفبا نمي شه من که هيچ ، ساعتمم ديوونته دروغ که نيست تو از اون روزي که رفتي خوابيده ، پا نمي شه هي مي گم کاشكه يه روز معجزه شه با همديگه دو سه ساعتي بريم کنار دريا ، نمي شه آسمون دلش گرفته ، مث اخماي تو ا... يه گره افتاده رو پيشونيشو ، وا نميشه نامتم با هام لجه ، مي خوام بذارمش کنار انقدر بد باهام ، هر چي کنم تا نمي شه مگه کم ناز چشاتو کشيدم دسته گلم ؟ که ديگه يه ذره خندتم مال ما نميشه سرخيا مال تو ، هر چي زرده بفرس واسه من ماهي مثل تو که پنهون لاي ابرا نمي شه ديدي خواستن ميون من و تو رو ابري کنن ؟ تو نفگتي بهشون بريد ، چه حرفا ، نمي شه ؟ مگه از من چي شنيدي که يهو دلت شكست دل عاشق بيشتر از يك دفه رسوا نمي شه چه شبايي که نشستم تا سحر به اين اميد که به هر کسي به جز من بگي نه ، يا نمي شه روزي که خواستي بياي پيشم مث ديوونه ها از همه مي پرسيدم پس چرا فردا نمي شه اينه رسمش ؟ تا يه چيز شنيدي باورت بشه ؟ اين جوري که قصه مون عبرت دنيا نمي شه يعني حق با شعر يه شاعر اون روزاش آه گفت ؟ برو مجنون واسه تو هيچ کسي ليلا نمي شه خوابتو ديدم و پرسيدم ازت کجا بودي ؟ گفتي طولانيه قصه ، توي رؤيا نمي شه يادته ؟ تماس گرفتم که ببينم چي شده ؟ گفتي بعدا ، جايي ام ، صحبتش اينجا نمي شه دفترم عادتشه ، فقط تو روش خط بكشي خودتم خوب مي دوني بدون امضا نمي شه تو رو بايد تو تمام کتابا ، نه کمته حرف تو خلاصه نيس ، پس توي انشا نمي شه چشاتو نمي شه گفت چه رنگيه بس که گلي هيچ چشي ، چش نزنم ، انقد زيبا نمي شه راستي تو منو يادت رفته ، آره ؟ من همونم که بدون تو شباش به غير يلدا نمي شه با خودت قرار گذاشتي ديگه اسممو نگي جمله هات تموم مي شه ، با نمي خوام ، با نمي شه باشه هر چي تو بگي قبول ، فقط اينو بدون حكم قتلمم بدي ، هيچي کسي زيبا نمي شه مريم حيدرزاده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:57 توسط مرتضی |
|
|
آه ، باران آه ، باران اين گيسو پريشان كرده بيد وحشي باران . يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ، شهر سوگواران . هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش : رنگ اين شب هاي وحشت را تواند شست آيا از دل ياران ؟ چشم ها و چشمه ها خشك اند . روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ، همچنان كه نام ها در ننگ ! هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد . آه ، باران ، اي اميد جان بيداران ! بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم - آيا، چيره خواهي شد ؟ هاله هول راه ، بسته رهروان خسته ... رهزنان اهريمناني ، دشنه ها در مشت هم از پيش ، هم از پشت با نفيري تلخ ، زير لب ، كه : بايد برد ، بايد خورد ، بايد كُشت ! كركسان ، با چنگ و منقاري به خون خستگان شسته انتظار لحظه تاراج را ، از اوج هاله اي از هول ، پيوسته رو به پايين مي نهند آهسته آهسته ... راه بسته ، رهروان خسته ... ! از نور حرف مي زنم هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم پيغام صبحدم را با شعرهاي روشن پرواز مي دهم . انبوه خفتگان را با نغمه هاي شيرين آواز مي دهم از نور حرف مي زنم ، از نور از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور . اما در ازدحام خيابان گم مي شود صداي من و نغمه هاي من . گويند اين و آن : ” خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان ! بي حاصل است اين همه فرياد در گوش هاي كر ! ديوانه حرف مي زند از نور با موش هاي كور ! “ بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد من ، همچنان صبور با عشق ، شوق ، شور انبوه خفتگان را آواز مي دهم . پيغام صبحدم را پرواز مي دهم هر سو كه مي روم در گوش اين و آن حتي در ازدحام خيابان از نور حرف مي زنم ، از نور ... نمي خواهم بميرم كجا بايد صدا سر داد ؟ در زير كدامين آسمان ، روي كدامين كوه ؟ كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد ! كجا بايد صدا سر داد ؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمين كر ، آسمان كور است نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟ اگر زشت و اگر زيبا اگر دون و اگر والا من اين دنياي فاني را هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم . به دوشم گرچه بار غم توانفرساست وجودم گرچه گردآلود سختي هاست نمي خواهم از اين جا دست بردارم ! تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است . دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق با اين مهر ، با اين ماه با اين خاك با اين آب ... پيوسته است . مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست . جهان بيمار و رنجور است . دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است . نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم چه فردائي ، چه دنيائي ! جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ... نمي خواهم بميرم ، اي خدا ! اي آسمان ! اي شب ! نمي خواهم نمي خواهم نمي خواهم مگر زور است ؟ فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:50 توسط مرتضی |
|
|
نوایی هماهنگ باران بوي عشق شب، همه دروازههايش باز بود آسمان چون پرنيان ناز بود گرم، در رگ هاي ما، روح شراب همچو خون ميگشت و در اعجاز بود با نوازشهاي دلخواه نسيم نغمههاي ساز در پرواز بود در همه ذرات عالم، بوي عشق زندگي لبريز از آواز بود بال در بال كبوترهاي ياد روح من در دوردست راز بود مرثيههاي غروب با ياد مهدي اخوان ثالث افق ميگفت: - « آن افسانهگو -«آن افسانه گوي شهر سنگستان، به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارتگو» سفر كردهست شفق ميگفت: «من ميديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ، ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كردهست.» سپيدار كهن پرسيد: - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟» صنوبر گفت: - «توفاني گرانتر زانچه او ميخواست، پيرامون او برخاست كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!» سپاه زاغها از دور پيدا شد سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكمفرما شد. پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق، آرام و غمگين خواند: -«دريغ از آن سخن سالار كه جان فرسود، از بس گفت تنها درد دل با غار... !» توانم گفت او قرباني غمهاي مردم شد صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه، همچون ابر، رخسار افق را تيره ميكردند، كمكم محوشد، گم شد! گل سرخ شفق پژمرد، گوهرهاي رنگين افق را تيرگيها برد صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست: -«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد كه اين دلمرده شهر مردمانش سنگ را زان خواب جاوديي برانگيزد.» پس از آن، شب فرو افتاد و با شب پرده سنگين تاريكي، فراموشي پس از آن، روزها، شبها گذر كردند سراسر بهت و خاموشي پس از آن، سالهاي خون دل نوشي هنوز اما، شباهنگام شباهنگان گواهانند كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان بسان جويباري جاودان جاريست... مگر همواره بهرامان ورجاوند، مينالند، سر درغار «كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!» در پي هر خنده... خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است چهرههايي هست اما اين زمان پيش چشم ما و پيرامونمان خندههاشان شوم و تلخ و نفرتانگيز است سنگدل جمعي كه ميخندند خوش، بر گريههاي ديگران! غافلاند اينان كه چشم روزگار با سرانجام چنين خوش خندههايي آشناست گريههايي در پي اين خندههاست در پي هر گريه من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار اشك بارد زار زار دل نميسوزانم اي ياران، كه فردا بيگمان در پي اين گريه ميخندد بهار. نسترن ميتابد و باغ است نوراني بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست گريه كن! اي ابر پربار زمستاني گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني! اين سخن بيهوده نيست زندگي مجموعهاي از اشك و لبخند است خنده شيرين فروردين بازتاب گريه پربار اسفند است. بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار: گريه امروز ما هم، ارغوان خنده ميآرد به بار عدالت گفت روزي به من خداي بزرگ نشدي از جهان من خشنود! چهرهات را به خندهاي نگشود! عشق، اين گوهر جهان وجود اين شب و ماه و آسمان كبود! همچو شيطان، سري به سجده فرود! گوش من از تو صحبتي نشنود! بيشكايت نميكني بدرود! كه درست است هرچه حق فرمود جان آزادگان در آن فرسود در جهان ذرهاي عدالت بود. شادي غم دنيا نخواهد يافت پايان خوشا در بر رخ شاديگشايان خوشا نيروي هستيزاي لبخند كه شادي رويد از لبخند اينان كه ميگويي: به گيتي نيست شادي كه جامي پر كني از جويباران كه سيل مشتري بر آن بجوشند وزين خوشتر نباشد در جهان پند « لب خندان بياور چون لب جام» كه دستاورد بيرنجي ست شادي كه پيش آرد دلي لبخندپرور كه باشد شادماني را سزاوار كه شادي را به استحقاق يابي به روي هر كه خندان است خندد به هر سو رو كني لبخند بيني ز عمرت لحظه لحظه ميربايند چو پايان يافت پايان ميپذيري به هر حالت تبسم كن، تبسم! گام نخستين با من سخن ميگويد اين بيد كهنسال ميبيندم سرگشته و برگشته احوال اين چهره در گيسو نهفته اين در گذرگاه زمان، با رهگذاران روزي هزاران قصه ناگفته، گفته. با هر زبانش داستانيست من هر سحر ميخوانمش، چونان كتابي ميتابد از او در وجودم آفتابي هر روز در نور و نسيم بامدادان با اولين لبخند خورشيد با من سخن ميگويد اين بيد: «ميداني، اي فرزند، روزي، روزگاري فرمان پاك اورمزدت كارفرما آيين مهرت رهنما بود؟ نيروي تدبير تو، نور دانش تو بر نيمي از روي زمين فرمانروا بود؟ گفتار نيكت، پرتوي از جان آگاه كردار نيكت، سروري را رهگشا بود ميبيني اكنون در چه حالي، در چه كاري؟ ميداني آيا تخت و ايوانت كجا بود؟ زنجير تقدير زنجير تزوير زنجير... كي جان آزادت به دورانهاي تاريخ با اين همه خواري، زبوني آشنا بود؟ زهر سياه نااميدي اين قوم را مسموم كردهست احساس شوم ناتواني آن عزم چون پولاد را چون موم كردهست از پرتو خورشيد دانش دور ماندهست وان ديده در هر زبان بيدار، انگار دور از جهان روشنايي، كور ماندهست هرچند ميسايد تو را زنجير صد بند هرچند دشمن مانند بيژن در بن چاهت نشاندهست بيرون شدن زين هفتخوان را چاره ماندهست برخيز ! در دامان فردوسي بياميز شهنامه او مينمايد گوهرت را انديشه او ميگشايد شهپرت را يكبار ديگر بر ميافرازي سرت را باغ خرد را در گشودهست در مكتب «دانا تواناست» راه رهايي را نمودهست در هر ورق نيروي دانش را ستودهست آزادگان پاک جان را زاد راه است نيكي، درستي، مهر، پاكي، مكتب اوست ناداني و سستي، كژي، انديشه بد در پيشگاه او گناه است همواره سوي داد خواند مردمان را دشت سخن را طبع سرشارش سمند است پندي اگر ميبايدت دنياي پند است هرگز نه اهل ماتم و تسليم و خواري هرگز نه اهل ناله و نفرين و زاري حتي در آن دوران كه پيري مستمند است سوي پديد آرنده گردون گردان چون رعد، فريادش بلند است! در پيکر پژمرده تو گفتار نغزش نور و نيروست در هستي سردرگريبان برده تو! برخيز! در دامان فردوسي بياويز گام نخستين است و گام آخرين است راهي كه از چاهت برون آرد همين است. نور عشق رهروان كوي جانان سرخوشاند عاشقان در وصل و هجران سرخوشاند سر به فرمان سوي جانان ميرود در به روي بادهنوشان بسته نيست مستي ما در سر ما عشق ماست مست مست از عشق او شد مست مست سوي آن عشق خدايي ميرويم ميرويم از اين جدايي وارهيم مرهم اين جان سرگردان ما فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 2:15 توسط مرتضی |
|
|
مرگ مرگ مرگ ای رهاننده دلم برای همه تنگ خواهدشد دلم برای انگشتانم که يک انديشه بی حوصله را در چنگهايشان می فشارند تنگ خواهد شد هميشه بايد رفت هميشه بايد رفت و سرانجام يک چيز را بايد برای آخرين بار ديد دلم برای مادرم تنگ خواهد شد دلم برای مش اسمال تنگ خواهد شد زمان ايستاده است زمان آن جا در انتهای سرسرای شب ايستاده است و اين منم که می گذرم می روم در سيمای يک جسم و شايد روزی باد غبارم را همراه خود به سوی کوچه هايت بازگرداند بايد همه چيز را باور کرد عزيزانم را در خک پنهان می کنم تا بوی تعفنشان آزارم ندهد اين چشمان نگران مادرم نيز روزی در خک خواهد گنديد بايد همه چيز را باورکرد عطر گل ها چه يم تواند باشد چرا توجيه بوی تعفن خک ؟ من ديگر همه کرم ها را در ژرفنای خخک می بينم که از گوشت های گنديده بدنم چگونهکنسرو می سازند و ريشه گل ها را از لاشه فاسدم خود را معطر می کنند رسول نجفیان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 2:13 توسط مرتضی |
|
پوزش گفته بود پيش از اينها: دوستي ماند به گل دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است در ضمير يكدگر باغ گل روياندن است گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست باغبانش، رنج تا گل بردمد گفته بودم گر به بار آيد درست زندگي را چون بهشت تازه، عطرافشان و گلباران كند گفته بودم، ليك، با من كس نگفت خاك را از ياد بردي خاك را لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ بذرهاي آرزويي پاك را آب و خورشيد و نسيم و مهر را زانچه ميبايست افزون داشتم شوربختي بين كه با آن شوق و رنج « در زمين شوره سنبل» كاشتم - گل؟ چه جاي گل، گياهي برنخاست در پي صد بار بذرافشانيام باغ من، اينك بيابان است و بس وندر آن من مانده با حيرانيام پوزشم را ميپذيري، بيگمان عشق با اين اشكها، بيگانه نيست دوستي بذريست، اما هر دلي درخور پروردن اين دانه نيست. فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 2:19 توسط مرتضی |
|
|
يك حقيقت تلخ يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره مي خواد امتحان کنه که تا داره يا نداره يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره انتخابم مي کنه ، پولشو اما نداره يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه اون يكي مداد براي آب و بابا نداره يكي ويلاي کنار درياشون قصره ولي اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره يه نفر تولدش مهمونيه ، همه ميان يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح کنن يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره تو آلاس صحبت چيزي مي شه آه همه دارن يكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره يكي دوس داره که کارتون ببينه اما کجا يكي انقد ديده که ميل تماشا نداره يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه يكي اما خونشون اتاق بالا نداره يكي جاي خاله بازي کلاس شنا مي ره يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه يكي از بس که نخورده شب و روز نا نداره يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس يكي هم براي گرماي دساش ها نداره دخترك مي گه خدا چرا ما …. مادرش مي گه عوضش دخترکم ، او خونه ليلا نداره هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه يكي آزمايش نوشتن واسش ،اما نمي ره مي گه نزديكياي ما آزمايشگا نداره بچه اي که تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم مليكا چه چيزايي داره آه رعنا نداره ؟ بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره يه چيزايي داره توش که توي دنيا نداره هميشه تو دنياکلي فرق بين آدما اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره خدا به هر کسي هر چيزي دلش مي خواد بده همه چي دست اونه ، ربطي به شعرا نداره آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا |